گیر دادن به خدا !

حالم خوب نیست!
قاطی کردم!حوصله هم ندارم!حس robins خوندن هم ندارم...
حس شعر upload کردن هم ندارم...اه...دل همایونی!! گرفته است!
به قول دوستی: "چقدر آدم گاهی دوست دارد یکی از راه برسد و یک " لگد "جانانه حواله ی بغض آدم کند شاید کارساز شد!"
من خسته شدم...خسته شدم از اینکه حتی خدا در عرش به پشتی کبریایی اش لم داده و فقط سکوت می کند...مسخرست!خوب یه چیزی بگی بد نیست...اشک من رو درمیاری سکوت می کنی...خوشحالم می کنی بازم سکوت میکنی...آرامش ملکوتیت اعصاب خوردکن شده!می دونستی؟....(لطفا کسی نگه :"خدا داره حرف می زنه گوش ما از شنیدن قاصره"...خدا،خداست....اصلا من نفهم!خوب یه جور حرف بزن منم بفهمم!!) آره آره یادم هست کم تو درد سر نیوفتادم نجاتم دادی...ولی خداییش خود کبریاییت هم کم دردسر برام درست نکردی!
الان بنده ات دلش گرفته!(کار نداریم که خود بندت میدونه دلیلش چیه!!!) به من ربطی نداره!یه کاری بکن دیگه!!!
اون جوری هم نگاهم نکن...مثل بچه های 10 ساله حرف نمی زنم!تو مگه خدا نیستی؟جواب منو بده!مگه خدا نیستی؟....خوب دیگه دیدی؟مشکل من نیست!مشکل تو ه! یه کاریش بکن...
اگه یادت رفته بذار یادآوری کنم:
تو همون اندازه که خدای بقیه آدم ها هستی، (حالا با هر دینی که دارن و از صبح تا شب فکر میکنیکه چطوری باید جواب دعاها وخواسته های عجیبشون رو بدی...)
خدای منم هستی!و مسئولی..
یالا من دلم گرفته یه کاری بکن!

(خدا جون،عزیزم این اصلا یک دعا نیست!یک جیغ بنفش رسا ست...زبان خوش کارساز نبوده من مجبورم از سایر روشها استفاده کنم!!!)
---------------------------------------------
خوب حالا یک آهنگ قدیمی از عارف که بسی دوستش دارم:
"زندگی در بیرون زمان درد بزرگسیت"